تبلیغات
نبش قلب
می نویسم که گریه نکنم

10 راز برای برنامه ریزی عروسی

یکشنبه 8 فروردین 1395 01:13 ب.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری
برای مشاهده مطلب کلیک کنید >>





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 فروردین 1395 01:16 ب.ظ

۱۰ راه برای کم کردن تعداد مهمانان عروسی

یکشنبه 8 فروردین 1395 12:15 ب.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری

۰ راه برای کم کردن تعداد مهمانان عروسی – قسمت اول



برای مشاهده مطلب کلیک کنید >>




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 فروردین 1395 12:31 ب.ظ

هیجده سالگی

چهارشنبه 14 بهمن 1394 12:19 ب.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری

هیجده سالگی دور...
چه بیصدا گذشت و فرسود 
میان آن همه غفلت و بی چاره گی،
میان جهل و تنهایی های زنده گی،
چه ناباورانه عشق را باختم

دریغ آن هیجده سالگی که بی تو گذشت...
آن شور جوانه گی ، و آن هیجان پروانگی
حیف آن روزهای جنون و نیاز،
حیف آن هیجده سالگی های پر ناز،
چه دور بودی آن روزهای بی تو،
کجا بودی آن شب های بی نور؟
در آن شب بیداری های ناز و و نیاز،
در آن نبض تند قلبی پر از رمز و راز،
کجا بودی در آن هیجده سالگیهای وحشی؟
چه روزها که بسر شد، 
چه شام شبی که سحر شد،
چه حیف که تو نبودی، 
به ناز دلم نربودی،
کنون زنی روبه سی سالگی،
روزهای باخته را می بینم
و تو در میان این روزهایم 
چونان ماه تمامی به شبهایم
هنوز بیقرار میشوم از عشق
هنوز دلم تاب میرود به نگاهت
هنوز عشق و هنوز تو
ولی چه حیف که بی تو گذشت
بی تو،  آن هیجده سالگی 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 بهمن 1394 12:45 ب.ظ

دردیمه درمان

چهارشنبه 16 مهر 1393 10:53 ق.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری





سنه جانیم دییرَم ، جان سنه قربان الیرم
اؤ گـوزل گـؤزلریـوی دردیمه درمـان الیــرم

بِله سندن من اوزاخ دوشموشم ای نازلی نیگار
گون بؤیو من هامی شهرین اوره گین قان الیرم





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 مهر 1393 12:58 ب.ظ

دل و دنیا

چهارشنبه 16 مهر 1393 09:18 ق.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری






من به تــــو تنهــا " دل " دادم

اما تو به من " دنیــــا " را !





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 مهر 1393 10:52 ق.ظ

.....

دوشنبه 2 تیر 1393 07:48 ب.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری
فریفته ام خودم را 
و تمام دنیا را
ولی میرسد لحظه ای که دیگر همه چیز
برایت خیمه شب بازی احمقانه ایست که 
میخواهند دلتنگیهایت را با بازی عروسکی 
از یادت ببرند
وقتی تمام آدمها تو را 
کودکی کم فهم می بینند 
که با وعده های سر خرمن گول میخورد 
دلتنگی یک عذاب است
و خودت را احمق فرض کردن عذابی دیگر
این کتاب ها و فیلم ها و صحبت ها 
همه و همه فریبی برای لبخندهای کوتاه مدت هست و بس
من فریفته ام خودم را و تمام دنیا را



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 2 تیر 1393 08:03 ب.ظ

.......

یکشنبه 18 خرداد 1393 10:03 ب.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری
امروز را بی گریه اداره کرده ام
اما جه فایده که گریه هایم را 
به زبان ریخته باشم
چه فایده که زبانم طعنه بزنند 
همان گریه که بهتر بود
من بودم و گریه های بی امان
من بودم و دیوار و سر بی منطق من
من بودم و مشت و موهایم
من بودم و این اتاق و هقهق هایی که هیچکس نمی شنید
بگذار گریه خالی کند این ماتم بی دلیل را
بگذار در تنهایی ام خالی شوم 
نه با نیش و کنایه های دوپهلو
میخواهنم بخوابم
شاید امروز تمام شود با این خواب
تا فردا خدا بزرگ است
امروز را بی گریه اداره گرده ام
فردا را نمی دانم
!!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 خرداد 1393 10:16 ب.ظ

...........

سه شنبه 13 خرداد 1393 10:38 ق.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری
پرسید : دیگر درد که نمی کند
گفتم : نه
صدایم گرفته بود
دلم شکسته بود
بغض راه گلویم را بسته بود
روزها بود که روحم فرسایش می رفت
دلم زخم بود
و روانم در رنج
اما
فقط جسمت را دیدند
زخمی به تنت نباشد
دردی به جسمت نباشد
درد تنم را می پرسد
دلگیر و غمزده که می گویم : نه
دیگر نمی پرسند پس چرا غمگین
تنت را می بینند
فقط تنت را
روحت که بمیرد
اهمیتی نیست
تنت زخم نباشد
جسمت درد نداشته باشد
به درک که داری می میری
به درک که روحت می فرساید
به درک که روانت بیمار شود
آخر سر
می گویند تو قوی نبودی
تو صبر نداشتی
همان حرفهای کلیشه همیشگی
به درک که می میرم
بگذار آنها خوش باشند
دیگر وقت دلتنگی نمیروم پای صحبت شان
می گویم سرم شلوغ هست
بگذار دلشان خوش باشد
من اینجا حالم خوب است




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 13 خرداد 1393 10:53 ق.ظ

.....

سه شنبه 13 خرداد 1393 09:35 ق.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری
همه شادت میخواهند
اما به حال تو فرقی نمی کند
اینجا هرچه از ترسهایم بنویسم
تو همچنان آرام گوش می دهی
این پنجاه روز مسخره را بیا با هم تحمل کنیم
خودمان را بزنیم به بیعاری
به اینکه همه چیز خوب است و
اتاق  سه در چهار همان قصر رویای است
و این تنهایی که کسی در وقت بیماری
در برت نیست اصلا هم بد نیست
و این رفت و آمدهای کسل کننده که نه
دیگر از کسل کننده گذشته
رفت و آمدهای جانکاه
این که همه چیز را بگذاری به روز موعود
و زمان متوقف شود  تا آن روز
اینها هیچکدام بد نیست
چرا که به قول آنها آن عدد چند رقمی
که میشود هر لحظه همه جا خرجش کنی
خیلی شیرین تر از همه اینهاست
من میدانم این پنجاه روز را که برایت موعود کرده اند
آخرش همان روز است و همان
نه معجزه ای می شود
نه روزی بهتر
نه راهی تازه
که یک بار فریب این روزها را خوره ام و می گویم
بعد این روزها که به موعود برسم
باز هم چند روز این روزهای وحشی تمدید می شوند
و من باز از درون میشکنم پیش تو
و چه خوب که تو هیچوقت به رویم نمیاوری که چقدر بدعنق شده ام
چه خوب که تو هستی
من تمام ترسهایم را پیش تو میگویم
و پیش آنها با لبخندی بر می گردم
بگذار دلشان خوش باشد
که من گریه یادم رفته است




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 13 خرداد 1393 09:47 ق.ظ

مرگ تدریجی

یکشنبه 11 خرداد 1393 11:57 ق.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری
آنها که بشنوند خوابشان نمی گیرد،
دلواپس خواب شیرین شبانه شانند
تو گوش بده دست کم
تو که خواب و بیداری نداری
من اینجا هرروز یکبار می میرم
و آنها میترسند خوابشان نبرد
تو گوش بده دست کم
من اینجا به این می اندیشم
که اگر ترس از خدایی نبود
این مرگ تدریجی را
یکباره می کردم
آنها می ترسند حالشان گرفته شود
چه سخت می شود وقتی
آخرین راه رهایی یک مشت قرص باشد
و یادت بیافتد
مجبوری به دنیا آمدی
مجبوری زندگی کنی
و اگر کسی عصیان کرد
و این زندگی را پایان داد
می سوزد
و چه اختیار زیبایی دارد انسان
من اینجا دارم به خدا هم شک می کنم
و آنها میترسند حالشان گرفته شود
من اینجا دارم می میرم
و آنها میترسند حالشان گرفته شود



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 11 خرداد 1393 12:05 ب.ظ

مرگ بی صدا

سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 03:02 ب.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری
گاه آنقدر بی صدا می میری
که هیچکس به عزایت نمی آید،
 زل می زنی به آینه
به جسد تنهای خویش
رویاهای آوار شده ات را می بینی
و دستت می رود به پیراهن مشکی قدیمی
می پوشی به عزای خودت و رویاهایت
اینجا
توی این دنیا
جسمت را که روزی لجن متعفنی بوده
اگر بکشند قاتل می شوی
و قصاصت می کنند،
اما روحت را که نفس خداست اگر بکشند
آب از آب تکان نمیخورد
خودت را مقصر می دانند
خودت را قاتل !



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 03:09 ب.ظ

دل و دنیا

یکشنبه 17 فروردین 1393 10:55 ق.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری






من به تو تنها  " دل "  دادم


اما تو به من  " دنیــــــا "  را






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 فروردین 1393 10:59 ق.ظ

سیب

دوشنبه 31 تیر 1392 02:44 ب.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری





به ته مانده سیب گاز زده كه نگاه می كنی

 

معصومیت از دست رفته ای را می بینی

 

كه به قیمت یك گاز از سیب قرمز ابلیس تمام شد !

 

خوب نگاه كن به ته مانده سیب !

 

سرنوشتش جز دور ریخته شدن نیست ،

 

مثل تو كه از بهشت دور انداختند !

 

باغ دنیا همه سیبهایش از آن توست ،

 

خوشحال باش ، اما

 

گاهی به ته مانده سیب نگاه كن ،

 

تا یادت بیافتد با خود چه كرده ا


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آرامش

چهارشنبه 12 تیر 1392 10:09 ب.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری

تو هم می روی
فقط کمی دیرتر ، 
کمی باملاحظه تر ،
تو هم می روی 
کمی منطقی ،
کمی دلگیر ؛
من هم قول میدهم 
این بار کار را یکسره کنم ،
طولانیش نمی کنم ،
این بار تاریکی شب را پناه اشکهایم نمی کنم،
از زجر دوری هرشب قرص آرامش بخش نمی خورم ،
این بار دلتنگیم که جنون آمیز شد شماره نمی گیرم ،
این بار اگر نوبت تو باشد که بروی ،
کار را یکسره میکنم ،
مثل آن روزهای نوجوانی التماس نمیکنم ،
این بار اگر نوبت تو شد که بروی ،
کار را یکسره می کنم ،
تمام قرصهایم را میخورم شاید آرامشی را که گرفته ای 
باز پس بگیرم !
این بار اگر نوبت تو شد که بروی کار را یکسره می کنم . . .



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

the mean shoulder

جمعه 23 فروردین 1392 03:06 ب.ظ

نویسنده : نگـــار غفــــاری
There is something lacking here,
inside me ,very far and near;
a horrid, bottomless hollow,
making any pain and grief to follow;
a drained body desiring to lean,
but every shoulder seems to be mean!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 23 فروردین 1392 04:54 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2